سیاه می نویسم بر آسمان می گویی در آسمان چیزی نیست می گویم هست ... تو نمی توانی ببینی کمی لیاقت می خواهد خواندش
به یادت می افتم گاهی به یاد یادگاری که دادم به یاد یادگاری که نگرفتم بعد به این نتیجه می رسم اگر یادگاری هم داده بودی هیچ فرقی نمی کرد یعنی از دست یادگاری ها کاری بر نمی آید همین طور از دست تو حالا اینها را بیخیال خودمانیم دوست پسرهایت آدم های باشخصیتی هستند آخر بوسه هاشان محکم تر است
هرچه دارم فکر می کنم می بینم آینده من از مال تو زیباتر است و خیلی هم خوشبوتر.



در چشمهایم نوشته آدم احمقی هستم همه این را میدانند حتی مردگان.
حوصله حرف زدن ندارم ...
شبیه حرف هایم شده ام ...
تکراری ...
و
غمگین
...
وقتی آدم ها عوض می شوند باید بهشان تبریک گفت فقط این تنها کاری است که مشکل ایجاد نمی کند گاهی وقت ها از دست خودم خسته می شوم
رضا نميدهي به رضايي ديگر!
كه ضامن چشمهاي من
تنها تويي!

توی شلمچه، مثل بچه گیامون لیله بازی میکردیم
هر کس روی مین می رفت، می سوخت!!!

همه ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده میکنیم،و در
آخر،مورچه ها جزئیات ،ما را میبلعند؛جزئیاتی که هرگز
به آنها توجه نکرده ایم.
من اینو هر چی فکر میکنم یادم نیست کجا خوندم...
ولی خوندم!!!
حقیقت تلخیست.
من تو را مثل یک درخت گلابی در باغچه حیاط خانه امان کاشتم
طوفان آمد
ریشه اش در آمد
می بینی؟
چه دنیای کوچکی دارم...

ديشب آسمان را ديد ميزدم؛ گفتم: چقدر سياه!
مادرم گفت : گودی زیر چشمهات، سیاهی شبها را میماند...
تو اين را ميدانستي؟
![]()
درست حدس زدید الان هم از آن مواقعی است که سعی دارم قضیه را طبیعی جلوه بدهم فکر می کنم موفق بشوم
یک چیزی در دلم باد کرده
دارد می ترکد انگار
حرف هایم سکوت اختیار کرده اند
حرف هایم گفته بودند
هیچ راهی برای ابراز علاقه بین عنکبوت و پروانه وجود ندارد
دلم نمی پذیرفت
الان ولی
هم حرف هایم می پذیرند
هم دلم
که هیچ راهی برای اثبات دوست داشتن وجود ندارد
مثل همیشه
صورت مسئله را پاک می کنم
شما هم مرا تشویق کنید
...!
ولی یک چیز یادتان باشد
نه
بهتر است هیچی یادتان نباشد
با هم فراموش می کنیم که
من همین آسان بودم
نقطه
تمام.
...
یک اشکالی دارم
آن هم اینست که آدم ساده ای هستم
فکر می کنم باید همه چیز را صادقانه اول کار بگویم
راستش را بخواهید
صداقت داشتن هم همیشه جواب نمی دهد
گاهی لازم است ادا در بیاوری
تا قبولت کنند
ولی
برای ادا در آوردن پیر شدم دیگر
حوصله اش را ندارم
الان فقط حوصله خوردن یک فنجان قهوه فرانسوی تلخ را دارم.
برايت خواندم
بِسْمـِـ اللّــ الرَحْـــ
اُلْحَمــْـ اللـــ رَبــِـ الْعـــ ....

این آهنگ منو یاد بهترین روز تو طول سفرم می اندازه.
دلم می گیره ولی برام شیرین و ... .

قول داده بودی مـــــاه رو برام هدیه بیاری ولی من به سوسو کردنت قانع ام !!!
حس کنجکاوی سراسر وجودم را گرفته است... آنگاه من خواب می بینم دلهره را نقاشی کرده ام! در این تیرگی خاموش، چیزی را جز نور فانوس احساس نمی کنم... اینجا ، امروز تمام عکس های غریب وارون می شود... حسی همراه با دغدغه مرا فرا می گیرد. هیچ صدایی نیست برای اثبات بودن! ثانیه های غرور را می شمارم،... هجوم تلخ یکنواخت همهمه را ادراک می کنم. جریمه باید صورت گیرد.
و تو به این می اندیشی که چه جهنمی در ذهن من است؟
و تو هنوز هم در همان فکری!
و تمام آشنایان وارون، عکس!
و من ازاکنون ، پر می شوم.
فقط شانه های گرمی است برای سرودن،...
و ای کاش های سردی برای نبودن.
خواه، ناخواه جوهر پس می دهم!
همچون قلم رسیدن به لبه ی نا ممکن ها!
و هجوم تلخ ممکن ها.
و دقایق لذت را.
این هم بهانه ای برای آغاز....
